جای قبلی که بودم یه همکار مرد داشتم که تمام کارهاش ادا اطواراش حرف زدنش و حتی بدنش البته فقط دستاش مثل خانمها نرم و لطیف بود و من خیلی سربسرش میذاشتم. سر همین شوخی کردنها از من میترسید و حاضر نبود باهام کوه بیاد نه اینکه خودشم خیلی اهلش باشه نه کلا آدم خونگی بود شبانه روز پای ماهواره و فیلم. حتی به گفته خودش نونم مادر پیرش میگرفت و آقا از خونه بیرون نمیرفت. اینو گفتم که علاقه و تمایل به مراوده با مردان را یه استثنا پاش بذارم و یه وقت خوانندگان گرامی فکر نکنند که من از همه مردها متنفرم کلا!

به دستای اون همکار نیمه مردم اشاره کردم اینو بگم که دست راستم اونجاش که تپله و انگشت کوچکه رو به مچ وصل میکنه هفت تا جای زخم دارم می بینم که دیروز درست شده و هر کدوم به اندازه یک عدس کوچک پوست دستم کامل کنده شده جالب اینجاست که در حین کار اصلا متوجهش نشده بودم.