نهایت!
بار آخر پارسال بود که یه مار تقریبا بلند و بزرگ رو در مسیر برگشتن از کوه در جایی زیر یه سنگ کمی پایین از کلبه دوپیرمرد دیدم در این حالت که دقیقا تو مسیر و جایی که پاکوب بود و آفتاب عصرگاهی بهش میخورد تنش رو پهن کرده بود و من حدود یک متر مانده از خوشحالی سرجایم خشکم زد و تا مغزم به دستم دستور بده که زیپ کوله رو بکش پایین و گوشی رو از جیبش دربیار عکس و فیلم بگیر مار خوش خط و خال متوجه شد و به آنی به سوراخی که خانه اش بود زیر آن تخته سنگ خزید و من ماندم و دنیایی از حسرت که از او هیچ یادگاری با خودم ندارم. لازمه اینجا اضافه کنم که من کوچک و کودک که بودم مارها را میکشتم شاید از ترسم شاید از تنفری ناخواسته پنهان در ذهنم! اکنون اما از دیدنشون بی نهایت شادمان می شوم و هیچ ترسی هم ازشون ندارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 10:14 توسط آقای ar.ja
|