فراخ!
بمحض رسیدنم به آن خانه خرابه خوشه انگور بود که از شاخه تاک جدا میکردم و در آب خنک شیر میشستم و می بلعیدم اکنون سهمیه تخم مرغ و سیب زمینی ام را دارم آبپز میکنم تا بخورم. از چیده هایم ده کیلویی دادم به کسی، به یه همکارمم زنگ زدم بیاد ازم بگیره که سهم اونم تقریبا همونه البته که خانم نیست و رفیق باشگاهمه. بقیه رو هم خودم آوردم خونه که یکمیشو میبرم سرکار باقی هم به مرور خورده میشه. این داستان امروز من بود و حالا وقتشه از دوستانی که شمایید خواهش کنم تا دعا کنید فردا صبح دچار فراخی باسن نشم و برای نرفتن به کوه و آن استخر دست سازم بهونه تراشی نکنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 21:14 توسط آقای ar.ja
|