جرات!
نهارم رو خوردم. من برای هر روزم سهمیه قند تعیین کردم یعنی اینطوری که نهایت پنج تا دونه بیشتر نمیخورم چون در تعداد لیوان های چای هیچ محدودیتی نمیشناسم. چند جای دست و پاهامو گزنه نیش زده و داره کز کز میکنه ولی مهم نیست. یه لحظه بی آنکه حواسم باشه چند تا برگ ازش کندم و خوردم و زبونمم عین تنم شده! برای اینکه آفتاب سوز نشم پیرن آستین کوتاهم رو که خیسم هست انداختم رودوشم تا پیرامون گردن و شونه هارو محافظت کنه از آدمهایی که گردنشون سیاهه خوشم نمیاد! چند تا عکس گرفتم از آتیش و برنج و...خیلی وحشی و باحال شده. حوض عزیزم تا نزدیک پر شدن میاد بالا ولی یهو از زور فشار آب پشتش یه منفذی برای خروج پیدا میکنه و دوباره میکشه پایین! دیگه تلاش و تقلا نمیکنم براش تا همینجا بسشه آخه آبم اینقد سرده که تا کمرم فقط جرات دارم بکنم توش...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 13:30 توسط آقای ar.ja
|