هوا!
امروز مجهز تر از پیش اینجا حاضر شدم. یک جفت دمپایی استخری هم آوردم و الان پامه. کفش کوهم روی تخته سنگ داره آفتاب میخوره. جورابامم هر کدوم یه سمتی پرت شدن! گاهی وقتها زندگی کردن مثل قبایل بدوی آمازون در ایرانم ممکنه ها! صدای ریزش آب از روی سنگی که قبل از حوض من داخل دره افتاده و تمام اطرافشو جلبک های سبز پر کرده اند مثل ریختن آب باران از ناودان گوشنواز و دلچسبه...یکی از تنه ها تا من اینو گفتم از بس که سوخته و بی طاقت شده از وسط نصف شد و روی اون یکی افتاد کم مونده بود بترسونه منو بی هوا...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 13:40 توسط آقای ar.ja
|