قطره!
یه ترانه ای هست که میگه کاش امشب به صبح فردا نرسه! به گمونم حمیرا میخونه. من ولی الان حالم خوبه و نمیخام دیگه رنگ غروب و شبها رو ببینم! کاش کرم نوشتن دست از سرم برداره و برم زیر یه درخت بگیرم بخابم. البته هنوز کتری تموم نشده و من تا آخرین قطره رهایش نخواهم کرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 13:45 توسط آقای ar.ja
|