گاهی مثل یه کله پوکم گاهی یه کودک ولی بعضی وقتام میشه که متفکر و فیلسوف میشه همین آدم! دارم رد خورشید رو دنبال میکنم که از دره به بالا میره مثل دیروز درست مثل هزاران سال پیش از این و در خیالم به او که میگفت اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند به تالله سوگند که از این راه برنخواهم گشت! شاید در دوربرد ترین حالت ممکن، آن مرد بیابانگرد در ذهن خود این دو بزرگوار که تمام هستی ما در دستشان است را چیزی بیشتر از یه تومنی که زمانی سکه رایج در این سرزمین بود تصور نمیکرده است...