کلی!
دقیقا" شبی که فرداش قراره یه کاری کنم و جایی برم از زیادی استرس خوابم نمیبره! اینطوریه که اون مسیر ۵۰۰ کیلومتری رو ده بار میرم و برمیگردم و با خودم مرور میکنم کجا بنزین بزنم کجا احتمالا بزنم کنار یه چایی بخورم و استراحتی کنم. کی میرسم کنار اون چشمه و انگورهایی که برداشتم رو اونجا میشورم و شاید تن ماشینم یه آبی بزنم و برم سمت خانه...بخاطر همین وسواس فکری دیر خوابیدم و دیرم بیدار شدم هنوز صبونه نخوردم فقط یه مثلث کوچک نان فتیر که همکار آورده رو خوردم و یه گز که رومیزمه باز سوغات یکی دیگه است! خلاصه که اومدنم امروز برکاتی داشت فعلا برای خودم و البته که کلی نوشابه و دوغ نهارامم جمع کردم توکشو که بر میدارم برای خانه روستایی. نوشتنی دیگه همینها بود. به احتمال زیاد تا چند روز از بی برقی دستم به نوشتن نره و چیزی از خودم نگم و شمایی که به ظاهر نگرانم هستی نگران نباش اگرم برای همیشه رفتم از کسی کینه ای به دل ندارم منظورم البته فقط اونهایی هست که ندیدمشون نه آدمهای دوربرم که کلی آزارم دادند...