سفریک!
نهار باقالی پلو با مرغ خوردم یکمی از برنجش موند، باشگاه رفتم بعدشم خونه و به محض رسیدن راه افتادم! الان که دارم می نویسم حدود سی تا مونده تا قزوین. اول از گوگوش شنیدم حالا دارم داریوش گوش می کنم. البته نشستم کنار جاده و به قول راننده ها زدم بغل. اینم بگم من همیشه جاهای خوب گیرم میاد اینطور وقتا. تو این مسیر حداقل کرج تا قزوین واقعا یدونه درختم سمت راست جاده نمی بینی که بشه وایساد و دو دیقه آروم گرفت زیرش ولی در این نقطه که منم سه تا کاج تقریبا جوان با سه تا توت با فاصله از هم کاشته شدن که بالا سرشون روی تپه یه منبع آبه و از رد برجای مونده میشه اینطور فهمید که سرریزش میاد پای این ساکنان کویر و سنگلاخ تا از تشنگی نمیرند و من در سایه توت دارم از فلاکس چای میریزم و میخورم اولی به نوشتن گذشت و سرد بود همین باعث شد دومی دهان و زبانم را بسوزاند. خواهرم یه خونه تو شهری که من تو روستاش اون کلنگی رو خریدم داره و خالیه امشب میرم اونجا...