هر دو ساعت دوست دارم به خودم و ماشینم یه استراحتی بدم. پنجاه تا تا زنجان راه دارم و دوباره زدم بغل برای بنزین و چایی و انگور و...تو راه از سی تا مونده به قزوین تا همین چند قدم عقب تر تمام مردم دنیا بساط کردن کنار اتوبان و دارن انگور میفروشن با برند تاکستان! ۳۰ تا جا باز کرده باکم تا لب پرش میکنم چون از خالیش میترسم. دقیقا همونجایی وایسادم که دفعه قبل درست نیمه شب رسیدم و تا ساعت حدود سه همینجا خوابیدم. هوا خنک و خورشید بی مزاحمت ساختمان و برج بر زمین در آخرین دقایق روز می تابه. چندتا عکس گرفتم و از دیدن راننده تریلی که داشت کار منو میکرد خوشحال شدم. انگورم نخریدم چون خودم دارم...