دو ساعت بعد از استراحت و چایی و انگور و بنزین، رسیدم پیش اون چشمه کنار جاده و دوباره زدم بغل در تاریکی مطلق و آسمونی که نور ماه و ستاره اش برای روشن کردن زمین بویژه در پیچ و خم آن جاده باریک کافی نبود! آب خوردم کمی ماندم و راه افتادم نیم ساعت طول کشید تا رسیدم خونه خواهرم برای شام گشنه م نیست اما چایی زیاد خوردم و برگه زردآلو که این شهر کوچک برای همین یکی شناخته شده است...