فکر میکردم به محض رسیدن از خستگی بیفتم در رختخواب اما با اینکه شما خوانندگان خاموش از کامنت دادن هم دریغ میکنید من سروموروگنده نشستم و چایی میخورم و به زندگی کمی احمقانم می خندم! خب چرا نمیام اینجا چرا تو تهرانم دردم واقعا چیه! مخم شاید تاب داره یا یه جای دیگم حتما! حرص و طمع تا کی اسیر خودش میخاد نگه داره مارو نمی دونم والا...