سفرسه!
نهار خوردم برنج و تن ماهی منتظر چایی ام. دراز کشیدم روی زیر انداز و یه پتو که روش انداختم. دو تا فرش تا شده کنار اتاقه ولی بازش نکردم. چون خاک و خله و اول باید آب بیاد تا کمی روبراهش کنم بعد. رفتم از چشمه با دبه آب آوردم از همسایه نگرفتم. مهربونه روم نشد بهش بگم. شوهرش رفته کوه و صحرا زنه خونه است. اوندفعه برامون چایی آورد. در همین حالتی که الان دارم از پنجره یه کوهی روبرم میبینم که قبلا یه نفر داشت علف درو میکرد الان اما خالیه. همه ش تو ذهنم دارم با خودم کلنجار میرم که اگر اینجا رو بازسازی کنم چقد خوبه میشه مخصوصا که پنجره خیلی بزرگتر مثلا دو در سه بجای این کوچیکه بذارم...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 13:44 توسط آقای ar.ja
|