اگر سگ کبلایی ممدم می آوردی زیر پنجرم میبستی تا خود صب عوعو کنه بازهم بتو میگفتم که صدای سگها را دوست دارم من. و تو هم خیالت راحت ای دوست در سیصد کیلومتر اول چند شبی را پیش تو می ماندم و زلفون گره خورده را به سرانگشت عشق میشکافتم و بازش میکردم تا مرا از جاده دلتنگی و دلهره بازدارد...کمی انصاف هم خوب است انگشتانم به گریه افتاد از بس که نوشتم و دوباره نوشتم...