دوستی میگفت تو همیشه همینجوری! میپرسین چجوری؟ "تا چیزی رو ندارم مدام حسرتش رو میخورم و از نداشتنش مینالم به محض اینکه بدستش آوردم انگار نه انگارم‌ و قدرش رو نمی دونم. " شاید راست میگه دوستم من واقعا همینم و به عبارت بهتر آتیشم تنده! زودی میزنه بالا زودم میخابه و آروم میشه! من به درد کوه کندن و بیابانگرد شدن برای رسیدن به عشقم نمیخورم. نهایتش همون راننده تریلی می تونم باشم که هرجا خسته شدم از راه، بپیچم تو فرعی و زلف یارو باز کنم و از نو ببافم...آسمون اینجا خیلی آبیش خوشگله و ابرکهای سفید در سمت غرب و جایی که آفتاب اومده پایین رسیده به تیغه کوه خیلی پرحجم و پر تعدادند اما در شرق و در آن دو جهت دیگر خبری از هیچ رنگی بجز آبی نیست و من در ایوان مقابل اتاق یا همان خانه خرابه تکیه به دیوار کاه کلی در حالی که صورت راست به شرق و چپم به سمت غرب است نشسته ام! انوشیروان خسروپرویز هم دمی پیش از سقوط به گمانم در همین حال بوده که منم...