گاو!
تعریف کردم که بی حوصله بودم امروز رفتم زیر درخت بید در کنار اون چشمه ای که قبلا هم یشب را با سروصدای قورباغه ها به صبح رسانده بودم خوابیدم. نه چایی گذاشتم نه برنح نه حتی آتیش روشن کردم که اولین کارم در کوهه همیشه! ساعت حدود پنج بلند شدم و راه برگشت را در پیش گرفتم. یه مرد روستایی را دیدم که دارد نخود می کند و رفتم پیشش و تا ساعت هفت کمکش کردم سه چهارتا گونی نخود چیدم براش. مرده اون اطراف باغچه داشت رفتیم خیار چیدیم خوردیم. گفت زردآلوهاش تموم شده. از هرچی که فکر کنی کاشته بود. هندوانه. انواع کندو. آفتابگردان. انواع خیار. فلفل. سیب زمینی. لوبیا و...چندتا گاوم داشت که قرار شد از زنش بپرسم ماست و اینطور چیزا اگه برای فروش داره ازش بخرم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 20:29 توسط آقای ar.ja
|