راستی تا رسیدم خونه خواهری و ماشینو گذاشتم تو حیاط دیدم خاله داره صدام میکنه که باید بیای شام باهم بخوریم. گفتم خاله من دارم از کارگری میام و...یه خیار و یه خوشه نخود سبزم بهش دادم که اون مرده بهم داده بود داستان امروزمم براش تعریف کردم. ولی از اصرارش دست برنداشت و کلی همونجا دم در حرفهای خاله زنکی زدیم و آخرسر من اومدم داخل اونم رفت یه بشقاب خیلی پر با یه پارچ دوغ برام آورد منم خوردم. اولش فکر کردم ماهیه اینقد که خوشگل سرخ کرده بود آخرش فهمیدم مرغه!