وسط!
دوباره رفتیم کوه، صبونه پنیر و کره عسل خوردیم با بربری تازه کنار همون چشمه دیروزی که تنهایی رفتم و حوصله هیچیو نداشتم اینبار اما چهار نفر بودیم. تا ساعت پنج عصر همونجا بودیم و بعدش برگشتیم دوباره خونه خواهری. خیلی خندیدیم. قصد کمک به اون مرد نخودی رو داشتم اما نشد. دست کم سه بار باران گرفت در حدی که زمین خیس شد و لباسهای من هم همینطور. من اما باران را دوست دارم به ویژه که وسط تابستان از آسمان اومده باشه پایین .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 19:30 توسط آقای ar.ja
|