راستی از ماجراهای دیروز جمعه اینو یادم رفته بگم براتون که وقتی داشتیم می رفتیم بالا توی جنگل یه خانم کوهنورد رو دیدم خیلی زیبا و با شخصیت که باهاش صحبت کردم و داشت همون سر ظهری برمیگشت پایین. بهش پیشنهاد دادم با ما بیاد بالاتر که رد کرد و ازش شماره خواستم بازم مودبانه جوابش نه بود و گفت کوه تنهایی میاد و با کسی همراه نمیشه. اگه اون رضایت میداد و قبول میکرد با من کوه بیاد انگار یه کمبود اساسی و بزرگم تو زندگی جبران میشد و اون حفره همیشه خالی روحم التیام می یافت و دیگه نیازی نبود جلو مغازه شکلات فروشی وایسم و اون دوتا رو برای رفتن به کافه دعوتشون کنم...