بازار تجریش را بعد از مدتها یه گشتی زدم. از اون تکیه قدیمی سقف چوبی که حجره های حیاطش پر از فرش فروشهاست تا میوه فروشی دم صالح که از هر چیزی که به عقل آدمیزاد هم نمیرسد در آنجا جمع کرده و می فروشد. اکنون در پیاده روی میدان قدس روی نیمکت چوبی نشسته ام. آدمهای گوناگونی از مقابلم رد می شوند و می روند. کاسب ها عاشق ها و آنها که در این دو دسته جای نمی گیرند.‌ اینجا هم حال و هوای سابق را ندارد شاید هم من دیگر آن بچه دبیرستانی نیستم که در بستنی صادقی از صبح تا نیمه شب کار میکرد و ماهی نه هزارتومان حقوق میگرفت و اگر فراغتی می یافت با هیجان و اشتیاق به کشف دنیاهای این اطراف می پرداخت...