چای و صبحانه ام را خورده ام. اتاق گرم است و من دلم باز هم چایی می خواهد. دم بیدار شدن خواب عاشقانه ای دیدم که از تعریف و بیانش در اینجا به گمانم عاجزم. در جایی مثل حمام با کف سنگ یا کاشی کاری شده با کسی که دوستم داشت خلوت کرده بودم درست در همان لحظه که در آغوشش کشیدم دیدم چشمهای بسیاری بیرون و از پشت دیوارهای شیشه ای شروع به تماشایمان کردند و او در حالی که پریود بود از من خواست کاری با او کنم که اگر پریود نبود میکردم و من هم انجانش دادم اما نه تا به انتهای کار و آن لحظه اوج و آسمانی اش‌. بلکه کمی مانده تا تجربه آنجهانی شدنم از آن بهشت دلخواه بیرون کشیدم و به او گفتم ادامه ماجرا در جای بهتر و خصوصی تر باشد و او‌ با دهانی از شگفتی باز مانده پذیرفت و درست در همین لحظه پیش از به صدا درآمدن زنگ هشدار از خواب سنگین شبانه ام برخاستم...