هیجان!
همیشه از خواندن کامنت های دوست بارانی ام لبخند بر لبانم دوخته می شود! اینکه در این پست اخیر مرد را چنین و چنان تصویر کردم را خاطرم نیست اما دقیق آن صحنه از خوابم را بیاد می آورم که آن اتاقی که من در حالت سجده و جلوس بر محراب دلخواهم ابا داشتم از نهادن زانوانم بر زمین سخت و به دنبال تکه فرشی پارچه ای چیزی می گشتم نمی دانم به آنی آنهمه تماشاچی از کجا و چگونه پیدایشان شد و چطور به سرعت نور دیوارهای آجر و سیمانی آنجا کاملا شیشه ای و شفاف شد و کار خصوصی ما دوتا تبدیل به سکانسی از یک فیلم شد مثل اورجینال سین تا مردمانی از سراسر جهان بنشینند و با هیجان و اشتیاقی وصف ناشدنی تماشایمان کنند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:18 توسط آقای ar.ja
|