تاج!
نمی دانم چرا تمام خوابهایم در همان لحظه که چشمانم را به دنیای زندگان باز میکنم به کلی از یادم می روند و فراموشم می شوند و با هر تلاش من برای بازسازی حتی ذره ای از آنهمه جزییات، بیشتر از قبل محو و نابود می شوند چنان که گویی هرگز نبوده اند! اما برخیهاشان تا همیشه انگار پیشم ماندگارند. اگر از من نخواهید نیروی ویرانگر سانسور را بر خود مسلط کنم باید بگویم که در واقعیت هرگز اتفاق نمی افتد که عشق ات درست در زمانی که پریود است و از معاشقه به شیوه معمول معذور، نه به خواست و اصرار تو که به درخواست و میل خود بخواهد که در آغوشش گیری و چون قاصدکی در باد در دنیاهای بالاتر به پروازش دربیاوری. هرگز نه در تجربیات گذشته و نه در تصورات آینده ام هم نبوده و نیست که در آن یک هفته بحرانی و خون آلود کسی این چنین و با آن جزییات دلخواه پذیرایم شده باشد. در ادامه نقالی ام باید برایتان بگویم که او فقط لبه پایینی نوار را بالا برد و سوراخ بسیار زیبا و صورتی رنگی بدون هیچ رد پایی از سرخی و لغزندگی خون در آن، آماده بود تا من با اشتیاق تمام در او غوص کنم و من چه میخواستم به جز بستری گرم و نرم و آب و جارو زده برای اینکارم...بعد از اولین بار توگویی برگهای گلهای لاله از همه رنگ بر سرش چون تاج پادشاهی از آن بهشت بیرون می آمد و در هوا پراکنده می شد و هنوز و بعد از گذشت ساعتها از عطر و رنگ دلپذیرش غرق در شادی ام من...