شاید خود شیفته ام بدانید و مرا با نامهای بد بخوانید که این آخرین نوشته ام را چندین بار خواندم و کیف کردم از اینکه توانستم به تمامی آن لحظه غرق در شادی دم صبحم را روی این صفحه برای خودم و شما به نمایش در بیاورم و بی کم و کاست برایتان بگویم از آنچه بر من گذشت و درست در لحظه ای که چشم بر جهان روشن از آفتاب درخشان گشودم با تمام نیرویی که شاید کائنات تاکنون در تمام روزها و سالها و ثانیه ها در جسم و جانم ریخته از خدا از طبیعت از خواب از رویا خواستم که مرا درست به لحظه ای پیشتر برگرداند تا یکبار فقط یکبار دیگر در آن بهشت دلخواه جان و جهانم را فروبرده و دیگر هرگز از آنجا بیرون نیاورم ولی غولی بنام بیداری و واقعیت تمام آن دنیای شیرین رویایی را با خود برد و فرصت آرمیدن در بهشت جاودان را به آنی از من گرفت و اینگونه شد که من در این چند سطر شرح آن واقعه را می نویسم تا خود بیاد داشته باشم بهشت چطور جایی می تواند باشد برای ما آدمیان...