خوشبختانه بدون بهانه گرفتن و ناز و نوز اضافه سر ساعت هفت بیدار شدم و راه افتادم. صبونه نون سنگک و پنیر خوردیم با چایی. البته گردو و خرما هم همراش بود ناگفته نمونه. سماق که چیدیم. کمی بالاتر کنار اون نهال گردوی کوچک که یکی دوماه قبل پیداش کردم و هر هفته تیمارش میکنم نشستیم برای چای و نهار که برنج پختم و با کنسرو لوبیا خوردیم. فقط به دوتا از گردوهام تونستم آب بدم و بقیه موندن به امان خدا چون بالاتر از اونجا نرفت همراهم. اینطوری آخرین جمعه مردادماهم برای من سپری شد و به فکر شنبه ام که در حال آمدن است...