امروز خیلی بیشتر از هر چیز به آب اونجا فکر کردم. یه حفره یه نقصان حس میشه تو قلبم تا وقتی وصل نشده باشه.‌ شاید چیز مهمی به نظر نیاد شاید در شبانه روز بیست لیتر آب هم مصرف نشه اگه اونجا باشم اما دوست دارم مثل بقیه مردم باشم نه اینکه برم با دبه از چشمه آب بیارم. البته همسایه ایندفعه دید و گفت چرا بهش نگفتم و ازش نگرفتم اما روم نمیشه. اون کارمند پر از عقده و کمبود اگه از لجبازی دست برداره مشکلم حل میشه. جالب اینجاست که من تا دیدمش همون بار اول فهمیدم چه شخصیتی پشت اون چهره غبار گرفته و نامردشه یه همکار خانم هم داره که اونم عین خودشه. عبارت درستش اینه که شهرهای کوچک کلا با هماهنگی هم کارها رو انجام میدن و اگه بخان یکیو اذیت کنن به راحتی اینکارو میکنن...