يك سال پس از آن روز!
اون روزا، كم كم داشت باورم ميشد كه كاخ پوشالي اين گستاخان، رو به ويرانيست! من كه باوري به الله ندارم! هم صدا با ديگران، فرياد مي زدم "الله اكبر" اين صدايي بود كه درست يك سال پيش خواب را بر برخي حرام كرده بود و شيريني رسيدن به آزادي را به برخي ديگر، نويد مي داد! اون روزها و اون شبها گذشت، خوب يا بد، با كشتن و با كشته شدن! ترسم از تكرار اشتباه سي سال پيش پدرانمان بود! مي دونم كه هر انفجاري فقط نور نيست! آتش دارد، خاكستر هم دارد، دوست نداشتم، دوباره انفجار نوري را، تجربه كنيم! ما ملت، هزاران سال است كه از چاله به چاه افتاده ايم! ديگر به پاهايمان هم، به چشم دشمن مي نگريم! اميدي به ياري كسي نيست! كاش بتوانيم دوباره بر خيزيم، كاش به اين باور برسيم كه تنها ياورمان، خودمانيم و بي هيچ چشم داشتي از اين و از آن، بپا خيزيم و بگوييم كه: دروغ ديگر بس است! فريب ديگر بس است! كشتار براي الله ديگر بس است!