نوای من شنیدی از هزار توی زمان!

که حنجره ای در باد میگفت:

"با من تو بمان"

و عشق پرنده ای بود؛

هزار سال ِ بی شمار!

آواره گشته از خانه و از دیار!

آغوش تو را می خواست!

ای دشت پر سخاوت و  ِمهربار!

و غنچه ها شکفته شد!

نه یکی و یک بار؛

هزار هزار؛ فراتر از شمار!

و من باغبان ِ این باغچه ام!

که تو را بپاید از سختی روزگار!