كجا برم تو دنيا، به كي بگم غمم را!
من برنامه مي ريزم واسه آخر هفتم كه برم كوهي، جايي! اون برنامم رو خرابش ميكنه! من ميخام كه تنها باشم! اون ميگه بيا بريم با مامانم اينا باشيم! من ميخام ريخت ِ مامانش رو نبينم، اون ميگه بريم خاله بازي پيش مامانش! خدايا ممنونم از بابت اين خلقتي كه تازه ميگن ما، شاهكارش هم هستيم! آخه مرد حسابي، اگه آدم رو درستش كردي خب لااقل هر دو جنس رو تو يكيشون كار ميذاشتي تا بتونن يه خاكي به سر ِ خودشون بكنن، نه مثل حالا لنگ در هوا بمونن و ندونن چه ... بخورن! خب لابد لم دادي اون بالا و داري به خلقت ِ اين موجودِ دو پا، افتخار هم مي كني! بابا جان، عزيزم! اگه راست مي گي يكي هم واسه خودت درست ميكردي، و باهاش ازدواج ميكردي! نه اينكه عشق و حالت رو بكني و بعدش هم بندازي گردن ِ روح القدس و اينجور مزخرفات! خب كاريه كه شده به قول معروف آب رفته به جوب بر نمي گرده! لااقل ذهنيت اين دوتا موجود رو اينقد دور از هم، درستش نمي كردي خب! چي ميشد يه سر ِ سوزن تفكرات اين دو شبيه هم بود! آسمون به زمين مي چسبيد! يا تو كلا" با بدبختي ماها خوشحال تر ميشي كه باهامون اين كارا رو مي كني! حالا من چطوري برم كروموزوم و كوفت و مرض رو، عوض كنم تا بلكه از ظرف و ظروف خريدن اون خوشم بياد! و اون بيچاره هم، كوه، علف، درخت و سنگ رو دوست خودش بدونه! هان!!! يادم باشه اگه اين طور كه مفت خورا، ميگن، اونوري بود و خاستي حساب و كتابي، بكني! وايسم روبروت و اين چيزا رو بهت بگم و آبروت رو ببرم!
پ.ن»توجه داشته باشين به اين مطلب يه نموره هم به چشم طنز ميشه نگاه كرد، و اينكه من در كل با جنس برعكس سر حرفم هست، نه با شخص خاصي! و نهايتا" اينكه از صدور حكـــــــــم خودداري فرماييد!