بت خَمّار!
شکوه چون می کند از عشق؛ نگارا!
دل دیوانه من!
چشم بیمار تو را چه گنه بود!
که کرده است به نگاهی ویران؛
این غمزده خانه ِ بی پایه ِ من!
عشق تو یکسره شور است و سرور؛
این دل بیمارم را!
به که گویم؛ به کجا من برم آخر؛
این غم بسیارم را!
چه توان کرد!
به جز ملتمس درگه عشق ِ تو شدن!
یا رب تو چنان کن؛
برسانی به من اش؛
آن بت ِ خَمّارم را!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 10:52 توسط آقای ar.ja
|