به من از نگاه تو شعر می بارد!

به من از صدای تو شور می ریزد!

در این رگبار؛ 

بودن ِ بی حساب  مرا  خوش است!

مگر نشنیده ای که باعشق؛

زیر باران باید رفت!

نفس نفس های تنم؛

فزوده است شوق مرا!

تپشهای سرکش ِ قلبم!

شکافته است حصار سینه را!

پرنده قلب ِ  مرا بگیر در میان دستانت!

از سرما فسرد و مرد بی گمان؛

که در شوره زار خفته را؛

جز سرما و حسرت؛

نصیبی نیست! 

باغ زیبای پرندگانت را!

بگشای در و میهمان کن؛

آن بال و پر سوخته را؛

به ترنم شعر و ترانه اش؛ ببر!

به شهر پر گل و عاشقانه اش؛ ببر!