نگاه ِ عاشق!
حریفان چه می دانند که عشق چیست؛
آن شعله های سرکش ِ گریخته از نگاه ات؛
چونان که کوره ِ گداخته ِ خورشید!
به هر نگه اش؛
لهیب؛ فرو ریزد از آسمان سیاه اش؛
بر سرم!
و من در آتشی فرو برده ام تمام تنم؛
که جز سوختن؛
راه رهایی اش نیست!
این فتاده در؛
دام ِ عشق ِ سوزان ِ تورا!
بسوز؛ بسوز؛ خاکسترم کن!
خاکم به سر بریز؛
و دود بیشترم کن!
که این خرمن؛
به جز در پیشگاه ِ عشق تو؛
کجا شاید که سوخت!
اگر که شعله ها فسرد و گشت خموش؛
از رنج روزگار؛
از هُرم سوزان تن ات؛
در او دمیده؛
شعله ها برافروز!
بیش از پیش!
بسوز تنم و از گنه اش؛
هیچ میاندیش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 4:24 توسط آقای ar.ja
|