خواستم که بدانی!
خواستم که بدانی
تو همانی که در دل و جان؛
جوشانی!
تو همان بارش و بوسه؛
تو طراوت به بهاران؛
تو چو برفی به زمستان؛
من چقدر خوب تو را بوسیدم؛
لب داغ ات که شد آن سان؛
خون جگر از گزش هر لب و دندان!
خوب شد که تو را بوسیدم!
بعد از آن بوسه تب دار؛
که من فهمیدم؛
لب به چه کار آیدم؛
اندر پی و بالای دهان!
من چقدر خوب تو را بوسیدم!
شعر لبهای تو را؛
به میان ِ دهنم نوشیدم!
نوش کنم نوش کنم!
غصه فراموش کنم!
با لب خون ریز توام؛
خون ِ جگر ؛ پوش کنم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 8:14 توسط آقای ar.ja
|