زمینی بایر بودم در جهانی دور افتاده و از یاد رفته! تو با کدام باران در آستین ِ مهربانت از راه رسیدی که تمام تنم را از شکوفه ها پر کردی! چنین معجزه ای را هیچ بهاری با خود ندارد که تو داری! ایمان می آورم به عشق؛ ایمان می آورم به نور؛ که تو از سرزمین نور آمده ای! من عمری دراز را بی هیچ امیدی زیسته بودم تا تو بیایی! خسته از انتظار بی پایان بودم و این پایان ِ خوش اما با رسیدن قدمهای عشق بار تو برای من از راه رسید! و باد با خود برد آن ابرهای تیره افسرده را از برابر آفتاب گرم و روشن ِ باقی عمرم...!