روسری آبی!
من می دانم که تو از رنگ قرمز خوش ات می آید!
به گمانم خودت یک بار به من گفته بودی!
با این حال آن شال ِ آبی سرمه ای نظرم را جلب کرد!
روی ویترین گذاشته بودش؛
تاکرده و مرتب؛
آن جوانک ِ مغازه دار!
طبقه بالای آن مرکز خریدی که امروز آنجا بودم!
تا دیدم در دلم چیزی فرو ریخت!
مثل دیدن اولین نگاه تو بود؛ آن روز که گرم و گیرا؛
چشمانم را میهمان نگاهت کردی!
یادت می آید تو!
آن لحظه را که چشمان تو را بوسیدم!
و امروز آن شال ِ آبی سرمه ای؛
با انارهای قرمزی که رویش نقش بسته است؛
و من فهمیدم که با این رنگها و با این انارها؛
فقط می توان چشم و گیسوی تورا قاب گرفت!
گیسوی سیاه ِ تو را می گویم عشقم!
بلند بالا چون ساقه های گندم!
سیاه چون شبهای آرام ِ چشمانت!
رقصان چون دستان مست من از بوی تن تو!
گیسوی تو قاب می کنم در آغوش چشمانم!
که انارهای سرخ را در زمینه آبی تیره به روی سر ریخته ای!