قصه عشق!
قصه عشق ِ تو چرا تمام نمی شود!
بی نهایت را چگونه در چشمان خود به بند کشیده ای!
تو چه دادی بمن!
از کدام چشمه؛ جرعه ای آتش را به جانم ریختی!
که تا نفس میکشم خواهم سوخت؛
از هرم سوزان نفسهای ات!
کدامین خوشی بی پایان است که از نگاه تو؛
در تمام تن و جانم ترواش می شود؛
و دستانم را پر می کند از خواهشی که تورا می خواهد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 12:39 توسط آقای ar.ja
|