پرنده ای که راه به جایی ندارد!

بال و پر به دیوار می زند!

بیهوده است می دانم!

آخر این تنها کاری است که او می داند!

درون سینه ام؛

به هوای تو بال می زند؛

پرنده ِ بال و پر شکسته ام!

و می داند که در ِ این قفس؛

هرگز گشوده نخواهد شد!

بیچاره  دل  ِ تنها!

درون این  اتاقک تاریک!

آسمانی ساخته است؛

برای پریدن!

هر چند که سخت رویایی است...!

باشد؛

پرنده چه می داند؛

چه کند؛ جز پریدن...!