درد!
بی قرار جز یک کلمه خشک و خالی نیست!
چشم انتظار؛ اصلا شبیه چشم انتظاری من نیست!
من بی قرار ِ توام؛
نه یک لحظه نه یک بار؛
با تپش قلب؛ با تنی که می سوزد در تب ِ انتظار!
گریه با نوشتن که پایان نمی گیرد!
راه با انتظار من که تمام نمی شود!
و من نمیخواهم با این باور کنار بیایم؛
که تو آن بیرون؛
کمی آن طرف تر از وسعت ِ دستان ِ من؛
ایستاده ای!
و من ناتوان از اینم که تورا در آغوش کشم!
انتظار...!
بی قرار...!
هیچکدام؛ آنی نیست که بگوید؛
درد اکنون ِ من چیست...!
+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ ساعت 9:27 توسط آقای ar.ja
|