به گريه مي كنم سد راه خويش محكم تر!

بجز از گريه ام نيست چاره؛

در برابر ِ اين دل ِ ستمديده؛  ستمگر!

عشق چشم تو؛ سوخته تمام  ِ هستي من!

روز به روز و  لحظه به لحظه؛

در حال كاستنم و مي شوم كمتر!

كمي بايست؛ توان ِ رسيدنم نيست به تو!

حريف عشق تو نشدم و زده است بر زمين،

دست ِ تو تن ِ فرسوده را؛ محكم تر!

بكشتنم اكنون رضاست دل ِ من؛

بزن بر سينه ام شمشير محكم تر...!