پناه آخر!
گریه پناه ِ آخرم شد!
از این عشق که مبتلا گشته ام؛
با همه دل و جانم!
چه مي توانم كرد؛
كجا برم در اين جهان؛
با كه بگويم اين غم؛
ريخته ام در دلم؛
نموده ام همه هست ِ او نهان!
باكم نيست كه در پاي عشق تو بسپارم جان!
شجاع دلي كه راه داده ام به عشق چشمان ِ توام؛
چنين آسان...!
اميد دارم؛ سخت بفشاري بغض مانده در گلوي مرا؛
بگسلدم رشته هاي عمر؛
برساني ام به نگاهي عمر مرا به پايان...!
+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ ساعت 12:22 توسط آقای ar.ja
|