در گور خفته!
در گور سردم خفته بودم!
بی هیچ حسرت و آرزویی!
نه در تمنای نگاهی یا که گفتگویی!
آسوده و آرام خفته بودم!
شب بود و همه جهان ِ من؛
پر از سیاهی بود!
نه زمین رفته بر لب پرتگاهی؛
نه خورشید و ماه را بود تکیه گاهی!
همه هرچه بود؛
مثل روزهای رفته بود!
آرام؛ بی صدا؛ بی عبور...!
و من خالی از شور و از غرور!
نشسته در گوشه ِ تاریک زمان!
شمرده بودم؛ روزها را یکان؛ یکان!
آماده بودم برای رفتن از این جهان!
به جهانی که چشمی شایدم بود؛
چشم مرا هم نگران!
اما تو از راه آمدی؛ به ناگهان!
و من چشم گشودم؛
دوباره به این جهان و این زمان!
چشم گشودنی که؛
مانده است تا هنوز نا تمام...!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 12:8 توسط آقای ar.ja
|