قایق عمرم؛

رها و سرگردان بود؛

به دریای بی سرانجام ِ زندگی!

بی آنکه بادبانی برافراشته باشد؛

در برابر باد!

از هر سو که می رفتم؛

جز وحشتم نمی افزود!

تا اینکه

نسیم خوشی از سمت و سوی  خانه تو؛

وزیدن گرفت...!

و من فهمیدم؛

که هیچ قایقی؛

بی ناخدا رها نشده است؛

در دریایی که؛ 

زندگی نام دارد...!