دیدار یار بعد از چهار سال!
چهار سال از آن روزی که با یک تصمیم. خودم را دستانم را نگاهم را از هرآنچه که دوست میداشتم. دور کردم، گذشت. اکنون بعد از این همه دوری و ناشکیبایی فرصتی دوباره شد تا باز به دیدارش بشتابم. به دیدار یاری که زیبا و مهربان است. پذیراست با خوشرویی با آغوش باز. پا در راه منزلش گذاشته ام. چون همیشه ماشین را جلوی نگهبانی د شت ِ حفاظت شده ی البرز مرکزی جا میگذارم. کوله بارم بر دوش پایم پر از اشتیاق رفتن چشمانم تشنه ی دیدار. آغوشم عطشناکِ هماغوشی گرمش، از جاده ای که دعوت به رسیدنم می کند عبور میکنم. ساعتی بعد این دشت زیبا را، نه آنگونه که سالهای پیش خرم و سرسبز و پر از آواز گنجشک ها بود، بلکه خسته از آزار مستمر آدمیان، به سمت ِ چشمه ی آهن ِ آرمیده در پای بیدهای پیر پشت سر می گذارم. از برف چال یا همان یخچالهایی که هنگام گذشتن از دره به سمت دیگرش، فرش پایت می شدند دیگر خبری نیست! دشت هم چون من، در عطشی دردناک گویی فر رفته است. خشک شده و تکیده می نماید. او هم گویی چهارسال پیرتر شده است. دامن سبزش به زردی گراییده است. چشمه های جوشانش گویی ترسیده اند و از خودنمایی روی گردانند! اما این همان دشت دوست داشتنی و پر ابهت ِ من است، چیزی از او کم نشده اما حالش چندان هم خوب نیست. کنار چشمه نفسی تازه میکنم. به بیدهای خوشبخت چشم میدوزم که همنشین همیشه ی این دشت زیبایند! راهم را به سمت بالا پی می گیرم از جاده ی خراشیده شده بر پیکر کوه میانبر می زنم و اکنون که بره کنار چشمهی روییده بر بلندترین ستیغ این یال رسیده ام آسمان از ستاره پر شده است. خورشید رخت از سمت ما بر بسته به سوی دیگر این کره ی دوست داشتنی نگاهش را دوخته است. کنار چشمه بار از دوشم بر میگیرم با او راز و نیاز میکنم. طراوتم می بخشد. تازه ام میکند خوشامدم می گوید به دشت زیبای لار