بلند می شوم بر زمین می افتم! کمتر از مبارزی که تنش از زخم شمشیر اسیر ناامیدیست نیستم. نه اینکه تسلیم زنجیر سرما شده باشم. از هر دری وارد میشوم کارساز نمی افتد و زخمه های سرما از تنم بیرون نمی رود. زمان در هر ثانیه که پیش می رود لشگریان بیشتری را به دشت گسیل می دارد. فقط ناله باد است و سوزش سرد نفسهای او. هیچ همراه دیگری نیست. چشم به رود می دوزم شاید دلش به حالم سوخته کمی مهربانتر شده باشداما چون هیمه ای که هرم شعله هایش صورتت را می گدازد. سوز وحشی رود هم بی هیچ ترحمی سیلی بر صورت من می زند. کار از التماس و خواهش گذشته است هر لحظه اوضاع بدتر از قبل می شود! باید بلند شد و دل به دریا زد. طبیعت آن رویش را نشانم می دهد چاره ای جز مبارزه نیست. به پاهایم نهیب می زنم. کفشم را از سنگریزه  های فرو خو رده خالی می کنم. دوباره به راه می افتم. امیدوار بودم مسافت بیشتری را این بار طی کنم. اما نزدیک است از شدت درد در اب فرو غلطیده رنجنامه امشبم را کامل کنم! انتهای رود ناپیداست کپه های ماسه ای به اشتباه ساحل را تداعی می کنند. دوباره درنگی می کنم سکوت نبمه شبان دشت را با فریادهای پی در پیم میشکنم دیگر اطمینان دارم کع دیوانه ام. در این اندیشه ام که به دنبال چه هستم. چه چبزی گم کرده ام? چرا بستر گرمم را برای دیدار یاری که این چنین راه منزلس دشوار می نماید ترک گفته ام! اما جوابی برای این سوالهایم ندارم. همان دیوانه بنامندم بهتر است. مستاصل از هجوم سخت سرما بکل ازیاد برده ام که ساعتی پیش از دیدار دشت زیبا غرق در شور و رویا بودم. گویی هرگز آدم سالمی نبوده ام بنظر فلج می آیم! دوباره های پر اکراه اما ناگریز به آب زدن در این شب بی رحم چندین بار تکرار می شود. در این آخربن ساحل اما علف های روییده بر تن دشت مژده ی رسیدن به آخر نبرد شبانه ام را می دهند.