رفتم از شهر تو!
من از شهر خراب تو رفته ام!
دیر زمانی است که رفته ام!
و تو را در یاد ِ خاطره های دور و فراموش شده ام؛
جا میگذارم و می روم!
بارها و بارها این رفتن را تکرار کرده ام!
و پس از هزار بار؛
دلم را با اشک و خون پر کرده ام!
گناه او چه بود؛
که گنجشگ کوچکی را؛
روی بام خانه اش؛
همسایه می خواست...!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 9:51 توسط آقای ar.ja
|