من از شهر خراب تو رفته ام!

دیر زمانی است که رفته ام!

و تو را در یاد ِ خاطره های دور و فراموش شده ام؛

جا میگذارم و می روم!

بارها و بارها این رفتن را تکرار کرده ام!

و پس از هزار بار؛

دلم را با اشک و خون پر کرده ام!

گناه او چه بود؛

که گنجشگ کوچکی را؛

روی بام خانه اش؛

همسایه می خواست...!