خواب!
صدای تو را از پنجره ِ خانه ای شنیدم!
در کوچه ِ تنهایی؛
عرق در دنیای تاریکم؛
چنان که هیچ امید و خواهشی از این جهان؛
در دل و جانم نبود!
بی غرور و خالی از شور...!
راه می رفتم...!
سایه سنگین تو را
ناگهان در آسمان ِ نگاهم؛
دیدم...!
تاریک بود...!
بی هیچ ستاره ای که نوری بریزد
به سیاهی شبم!
ماه در گوشه ای پنهان بود
خارج از دید ِ من؛
شاید از شب ظلمانی من هراس داشت...
و من به سوی صدا؛
به سمت سایه ای که در آن ساعت ِ تاریک؛
چون لبخند خورشید
می درخشید و بر من می تابید؛
آمدم...
آری تو بودی
بر آستان آن در ِ خوشبخت
در انتظار ایستاده
و من پا پیش گذاشتم؛
هر آن که دست گرم تورا؛
در میان ِ
دستان ِ فسرده و خاموشم
بگیرم
و صد افسوس
که از گرمی این حادثه
تارهای رویای من بسوخت
و من دوباره
بی تو تنها شدم...!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 14:23 توسط آقای ar.ja
|