از رود گذشته ام و اکنون بدون ترس از رویارویی دوباره با او روی علفهای رسته در ساحل این سویش بخاک افتاده ام! همه چیز از خاطرم پاک شده همچون یک تصادم مرگبار گویی جز دردی که از مغز استخوان هم فراتر رفته است چیزی بخاطر نمی آورم. حال اکنونم پر از پشیمانی است. کاش مانده بودم. کاش هوس دشت بسرم نمیزد! زمان اما مرهم بی رقیبی است بر دردهایمان. دقایقی بعد خودم را دوباره پیدا می کنم. بلند می شوم از دشت که چون مبارزی سلحشور ترفندهای زیادی برای شکستم دارد عذر خواسته راهم را بسوی کلبه ای در آن حوالی کج می کنم. ماه هم گویی از سرمای دشت گریزان است! خبری از حضورش نیست اگر باشد هم شاید کوههای سر به فلک کشیده اجازه ی سرک کشیدن به تن دشت را به او نداده اند. شب از نیمه گذشته و خرداد شانزدهمین روزش را هم بدست خاطره ها سپرده است. اما اینجا حال و هوای زمستان را دارد. چند باری راه کلبه را به چپ و راست می پیچم و گویی گمش کرده ام. به دنبال نشانه های گذشته ذهنم را می کاوم. سنگی صخره ای! اما کلبه ی من از این نشانه ها نداشت. کنار رود سپیدآب با فاصله ای دورتر از آن با دلی چای. در چنین جایی آرمیده بود اکنون اما خروش هر دو رود را می شنوم سپیدآب را چون کنارش هستم دلی چای را چون غرش سهمگینی دارد! اما اثری از کلبه نیست! گویی در این دشت همه چیز باید غافل گیر کننده باشد! رود تنگه و اکنون کلبه! کناره ی رودخانه را با اندکی فاصله به بالا و پایین جستجو می کنم. سیاهی گنگی در میان علفا ایستاده است! لحظه ای بر سر جایم میخکوب می شوم