خیلی از دلخوشی های دنیا چیزی مثل همین کلبه اندکه من اکنون در او پناه گرفته ام! گاهی روزگار چنان برتو سخت می گیرد که خانه خرابه ای چنین. مامنی می شود برایت از هجوم بی امان تلخی های زندگی! جز یک چاردیواری زمخت چیزی نیست اما در این هنگامه ی آشوب چون دژی مستحکم می نماید! بال پرواز رویاهایم اما از سرمای دشت کمترین ترسی ندارد! در بیکرانه ی اوهام اوج می گیرد و به هر گوشه ای سرک می کشد. اندیشه هایی خنده دارتا افکار جدی همه را کنار هم نشانده ام. جز سرما اکنون اما دشمن دیگری هم بسراغم آمده است! اگر آن لیوان داغ چای دمی خستگی از تن می زداید اکنون اما می تواند وحشت زدودن خودش را در این سرمای طاقت سوز بجانم بریزد! سعی می کنم اندیشه اش را از گوشه ذهنم بیرون برانم اما رفته رفته چون نفوذ آب در خاک تمام ذهنم را به اشغال خود در می آورد! از ترسم خودم را بخواب می زنم اما سودی ندارد! فشار پشت سد مثانه ام زورش از زور سرما هم بیشتر شده است! وادارم می کند از درون کیسه خواب چون شفیره ی پروانه ای نارس بیرون خزیده کارش را یکسره سازم! از فکر پوشاندن تنم با لباسهایی که اکنون سردتر از پیش در گوشه ای از کلبه آویخته اند می گذرم. نیمه عریان از کلبه خارج شده با ضرباهنگ کوبیده شدن دندانهایم بر همدیگر از شر آن لیوان چای خلاص می شوم. دوباره داخل کیسه خواب جای گرفته ام. خودم هم نمیدانم در حال خنده ام یا گریه ! آسودگی نیم بندم هم از هم پاشیده است . فقط آرزوی دمیدن دوباره شعله های آفتاب می تواند کمی آرامم کند.