امانم نمي دهد!
نشسته روبروي تو؛
با دل پرضجه؛ با تو مي گويم:
كه چرا هر دو دست تو؛
سهم من از عشق نشد؟
دل غرق ِ خون شده؛
گریه امانم نمي دهد...!
آماده رزم می شوم در مقابل چشم تو؛
مژگان در کمین نشسته؛
امانم نمی دهد...!
تیر ِ آه برآورده ام از نهان ِ دل يكي؛
ابروی تو؛
کمانم نمی دهد...!
راه ندارد دگر به خانه ِ خوب تو؛
دست بي نشان ِ من؛
اگر كه هست راه؛
دست تو ؛
نشانم نمی دهد...!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 8:38 توسط آقای ar.ja
|