دیدار یار بعد از چهار سال!_11
همچون گنه کارانی که بقصد شستن سیاهی دلشان رو بسوی کعبه می کنند. من اکنون در طواف معبود سپید رویم غرق در شور و شعفم. "قو" این سپید روی باوقار آغوش گشوده ی کوه را بستر خود ساخته و آرام در آن غنوده است. تن جاری و پاکش را بر دامن دشت آویخته است. جاده را درست در جایی که با پیچشی آرام بدور کوه حلقه زده می برد و پایین می آید! این جاری جانبخش را چه بنامم که درخورش باشد! به رنگ برف به طراوت باران. پر از عطر و شکوفه چون بهاران! تنها با واژه ی آب نمی توان حق مطلب را ادا کرد. الماس خفته در سینه ی کوهش بنامم یا مرواریدی که گردن آویز دلبری دلخواه است. از دیده هایم از گفته هایم فراتر است این زیبا روی سیمین تن! اکنون می دانم چرا پای در راه دشت لار می گذارم هر از چندگاهی و چرا جور و ستم تازیانه های سرد شب را در کلبه ی حقیرانه ام بسر می آورم. می ارزد! آری دیوانگی برای دیدار سیمین بری اینچنین حقا که بیش از اینها می ارزد! جز خوشی جز مستی چیزی در خاطرم نیست! همه را هرچه جز این بود طراوت آبشار از من دور کرده است. جذبه ی این عزیز راه را نشانم می دهد. دره ی شکوفایی را که او رو به پایین طی می کند صعود می کنم. در هر قدم با عشوه ای تازه میهمانم می کند! هزار چهره هزار رنگ. رنگین کمانی را می ماند که در دامن کوه آرمیده است! سبزه های خوشحال در کنار این جاری سپید بال در رقص و پای کوبیند! کاش من هم سبزه ای بودم در این بزم عاشقانه